خاطرات شماره 5 از ماه رمضان
خاطره شمــــاره 5
خاطرات ماه رمـضان
یک ماه رمضانی درست در همین ایام شهادت مولا امیر المومنین (علیه السلام) و در حالی که هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم روزه گرفتم .
با اینکه بسیار گرسنه و تشنه شده بودم تحمل کردم تا دو سه دقیقه ای مانده به اذان صبر کردم که ناگهان درب منزل به صدا در آمد .
خانم همسایه بود با ظرفی پر از آش نذری .

مادرم آش را به داخل آشپزخانه برد و به من سفارش کرد که دو سه دقیقه صبر کنم تا وقت اذان .

آنزمان اگر خواستم آش بخورم ولی من که روحم برای آش رفته بود .
![]()
به محض اینکه مادر از آشپز خانه بیرون رفتن قاشقی بر داشتم و در حالی که فکر می کردم مقدار کم آش روزه را باطل نمی کنه یک قاشق از آش نوش جان کردم و به این وسیله یک روز روزه کامل از دست رفت .
بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم اشتباه کردم .
یا حق .
خاطره ارسال شده از زهره
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:8 توسط مهدي يار
|
في سبيل الله