بخوان از دست خواهی داد!

فرزند شهید محراب ، آیت الله اشرفی اصفهانی میگفت: پدرم از آشپزخانه میخواست به اتاق برود، عصا دستش بود، یك مرتبه دید كه گربه دارد میدود گوشت دهانش است. تا دید گوشت دهانش است، با عصا روی گربه زد. بعد رفت در اتاق و به خودش گفت: چرا زدی؟! گربه غریزهاش این است كه هرجا گوشت دید ببرد. چون هم گرسنه اش است هم بچه دارد. تو هنر داری باید گوشت خودت را حفظ كنی ، تو مقصر هستی.
صدایم كرد و گفت: برو گربه را بیاور عذرخواهی كنم. گفتم: آخر گربه كه عذرخواهی نمیخواهد. گفت: من به ایشان بیخود چوب زدم. من وظیفه دارم حیوان غریزه، وظیفهی من حفظ گوشت است. غریزهی او هم بردن گوشت. من مقصر هستم، نه گربه! گفتم: خوب حالا عوضش گوشت را برد. گفت: نه! این چوبی كه من زدم به او، گناه كردم ، تو را به خدا برو او را بیاور، گربه در سرداب رفته. گفتم: آقا مرغ كه نیست، چنگ میاندازد صورتمان را زخمی میكند. گفت: ببین یك كلاه روی سرت بكش، چشمهایت پیدا باشد، دستت را هم بكن در این كیسههای حمام و بیاورش. به همان صورت رفتم؛ یواش گربه را گرفتم به آقا دادم.
آیت الله اشرفی بغلش كرد و مرتب می گفت: خدایا! مرا ببخش! ظلم كردم. این حیوان كه گناه نكرده بود، خدایا من را ببخش. و از گربه هم عذر خواهی می كرد كه من را ببخش در حقت ظلم كردم، حلالم كن و گریه می كرد. همه بهت زده شده بویم . بعد از آن؛ هروقت میخواست غذا بخورد یك مقدار غذا در یك ظرف میكرد، پیر مرد 80، 90 ساله زیرزمین میبرد و به گربه می داد و برمیگشت بعد غذا میخورد. میگفت: باید این چوب را جبران كنم.
آیت الله اشرفی كه شهید شد گربه تا صبح نعره كشید. هرچه غذا به این گربه دادیم نخورد. جنازه را اصفهان بردیم، گربهای هم كه چند سال در خانهی ما بود، برای همیشه از خانمان رفت.
في سبيل الله