ین ماجرا رو بنده خودم [محمد اصفهانی] بی واسطه از گوینده آن آقای ‍« ا.آ » که از خادمین حرم حضرت رضا ع هستند در مشهد مقدس شنیدم آقای « ا.آ » تعریف کردند : کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا ع می کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگراینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . . .خلاصه ایشون اینطور ادامه دادند :

 اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شام داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی ؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه !

 باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم رفتم به طرفش ولي با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم باهام فاصله گرفته و داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که باز به طرفش برم ! این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم و تجربه شو دارم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به شما عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟ احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی . . . خلاصه اين وضعيت بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن. . . بالاخره اگه عاشق يا حتي دوستدار كسي هم باشي رضايت او برات خيلي مهم ميشه . توی همین احوال بودم كه یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچه ي 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو در خودم حس کردم ؛

 دیگه از اون غربت و بی اعتنایی آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟ به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من ؛ شام نذریِ حضرت رو بدم بهشون؟ نه ! اینها مستحق نیستند . با این افکار سر جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! دوباره بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی ؛ وجودم داره به طرفشون جذب میشه و دست خودم نیست . . . بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام ! شام مهمان سراي حضرت رضا ع رو براتون آوردم من از خادمین حرم هستم اين تقديم به شماست ! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . . مرد شیک پوش با تعجب و بهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر ناگهان زد زیر گریه ! . . .

 من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی گونه هاش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه ي من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . . و چون نمی تونست درست صحبت کنه با سختی اين کلمات رو ادا کرد و دوباره گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم و داشتيم زيارت میکردیم ناگهان دیدم پسرم وسط آن ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود  . . . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت ؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟ پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم گرسنه ام . . .

با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو ! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم پشيمان شدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم! پسرم بلافاصله گفت : امام رضا من گرسنه ام ! . . . وقتی او رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد از کار خودم بيشترخجالت کشیدم و در دلم از امام ع عذرخواهی کردم و از بقیه ي اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از حرم كه خارج شدیم شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . واقعا نمیدونم چي بگم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت بخواد و مجددا زد زیر گریه . . . آقای « ا.آ» ادامه داد : در حالیکه اشكام سرازير شده بودن با خوشحالی شام رو به اون آقا پسر دادم و از اینکه حضرت منو پذیرفتند احساس سربلندی کردم و البته از مشکل بنده نیز در مدت كوتاهي گره گشایی شد . 


دانلود صلوات خاصه حضرت رضا (علیه السلام)