غوغای مادرانه!

تابوت ها را که توی معراج آوردند
صدا زدند که یک مادر شهید بیاید بالا
از جایش بلند شد، مادرانه قدم بر می داشت
پله های معراج را بالا رفت و رسید کنار قبر آجرپوش اول
آمد برود توی قبر و استخوان های پارچه پیچ را بگذارد توی قبر که گفتند:
حاج خانم این نه، دومی!
رفت کنار قبر دوم
گفتند: ببخشید ولی شما سومی را در قبر بگذارید.
سومی هم به چهارمی رسید.
رفت توی قبر چهارم
استخوان ها را به بغل کشید و آرام توی قبر گذاشت
نمی دانست سرّ آن که اولی و دومی و سومی نشد چه بود
فقط حس مادرانه اش می گفت:
چهارمی هوای مادرش را کرده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:58 توسط مهدي يار
|
في سبيل الله