خاطرات حجاب 2 | سفر و خاطرات
چند وقت پیش با بعضی از همکلاسی هام رفتیم سوریه و کربلا.
با توجه به اینکه بدحجابی برخی ایرانی ها در عراق و به خصوص در کشوری مثل سوریه مزید بر علت شده بود و بین اون همه سنی و معاند شیعه، چهره خوبی از یک زن شیعه نشون نداده بودن، قرار گذاشتیم که همه خانمها با حجاب عالی بریم و نشون بدیم که شیعه ای که دم از حضرت فاطمه زهرا(س) می زنه اون طور رفتار نمی کنه.
ماها چادری بودیم، ولی قرار شد پوشیه بزنیم، به اضافه اون مسائل دیگه هم که مربوط به حجابه رعایت کنیم. نپوشیدن رنگهای تابلو زیر چادر، کیفهایی که جلب توجه کنن، خنده ها بلند، بگو بخند و حرف زدن زیاد با نامحرما و مغازه داراشون و خلاصه..
رفتیم.
شاید باورتون نشه، ولی خیلی ها اصلا فکر نمی کردن ایرانی باشیم. فکر نمی کردن شیعه باشیم..
چرا؟ چون حجابمون چیزی بیشتر از چادر بود..!
وقتی دسته جمعی راه می رفتیم می شنیدم می گن لبنانی ان؟
توی حرم می گفتن: سعودی؟
و انواع و اقسام حدس ها درباره مون زده میشد.. اما شیعه ایرانی...
احتمالا اگر با مانتو شلوار بــوق بودیم فوری می گفتن: ایرانی؟
یکی از دوستان تعریف کرد توی مغازه ای وارد شدن. فروشنده سرش پایین بود.. شروع کرد به توضیح دادن. وقتی سرش رو بالا اورد از تعجب حرفشو خورد. ایرانی و این حجاب؟
وقتی من واقعا لذت بردم. اونجا یکی از مواقعی بود که عاااااشق حجابم شدم.
احترام به یه زن محجبه رو حس کردم.
توی گرما منتظر اتوبوس ایستاده بودیم. وقتی اتوبوس اومد اول خانمها رو کامل سوار کردن چون گرمشونه با حجابشون.. مردا می تونن منتظر بمونن. جالب اینکه این پیشنهاد یه آقا بود و آقایون دیگه هم اجرا کردن.
یا توی بازار و جاهای شلوغ برای اینکه مردی بهمون نخوره آقایون دستها رو زنجیر کردن و خانمها رو وسط گذاشتن تا محفوظ بمونن.
واااااااای!!! احساس گل بودن بهم دست داده! اون خاطرات واقعا برام شیرینن.
خلاصه اونقدر بهمون احترام گذاشتن که.. این یکی از بهترین خاطراتمه از حجابم.
في سبيل الله